تبليغاتX
قلم و جوهر و من
 
اهورامزدا
 
همه چیز ساخته ذهن ما می باشد و در واقع شاید حقیقت نداشته باشد ما دربند و محصوریم در این مکان که اسمش دنیاست و مثل کرم ابریشم دائما در خود میلولیم با هزار و یک سوال بی جواب که هیچ کس را پاسخ گو نیست . . .

  نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
یک اخبار هنری

نمایش تازه بهرام بیضایی با نام " افرا " یا روز می گذرد در پاییز امسال به روی صحنه می رود با بازی مژده شمسایی و افشین هاشمی و ...

  نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
مکیاول سیاستمدار معروف ایتالیائی سده 16 در کتاب «هنر جنگ» مینویسد« اگر بخواهی ملتی را به بردگی بکشی، فرهنگ او یعنی هویت او را درهم بشکن. و اگر فرهنگ او غیر قابل خرده گیری بود، تا آنجا که بتوانی از ابزار دروغ استفاده کن و با دروغ آنرا از پای در بیاور، چون زمانی که ابزار «راستی» را در دست نداری، دروغگوئی بزرگترین عامل پیروزی است»
  نوشته شده در  دوشنبه 9 فروردین1389ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم

                                                                                                  احمد شاملو

  نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
درود بر دوستان عزیز در این روز از تاریخ به شما خواهم گفت که هیچ وقت در زندگی به دنبال کسی نباشید که ۱۰۰ درصد با شما هم دل و همراه باشد اگر میخواهید تنها و منزوی نشوید به دنبال حداقل ها بگردید کسی را پیدا کنید که هرچه که باشد حداقل صدمه جدی به شما نزند و انسانیت داشته باشد.

  نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
ما رباتهایی هستیم که نام انسان را به یدک می کشیم.
  نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
به دنبال چه میگردید ؟ به کجا ؟ چه چیز اینقدر روحتان را سرگرم خود کرده ؟ ان چیست که خرد را از شما ربوده و به جای ان تنقلات بهتان هدیه داده؟ ایا میدانید کیستید ؟ برای چه اینجایید ؟ ایا به خودتان فکر کرده اید ؟ ایا..........
  نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
همیشه به خیال این هستیم که داریم کارهای مهم انجام میدهیم ولی واقعیت این است که از کارهای مهم غافل مانده ایم.

  نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
دیگر مثل انان نمی اید انان که شعرهایشان عمیق و پر محتوا و موسیقی کارشان زیبا و دلنشین. سالیان سال باید بگذرد تا همچون انان هنرمندی والا و بزرگ پا به عرصه وجود بگذارد انان همه چیزشان کامل بود  اثارشان هم محتوا داشت هم اهنگ زیبا .انان با عشق واقعی کار میکردند و اندیشه های ژرف داشتند و همه وجودشان را در راه عشقشان گذاشتند ولی متاسفانه کیست که قدر بداند انان هیچ نخواستند و هرچه داشتند فدا کردند و از هیچ چیزشان دریغ نکردند

  نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
پرنده ابی لحظه های من در قفس بیهودگی جان میسپارد.

  نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
یه کی نیست بگه اینهمه خواننده و رپ خون جدید از کجا اومدن چقدر ما استعدادهای ناشکفته داریم اخه اگه این سیستم های کامپیوتری نبود اینا چه خاکی به سرشون میخواستن بریزن اخه خدااااااااااااااااا.....

  نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
ای ادمها ای ایرانیان پر مدعا و خودخواه هیچ میدانید بزرگترین نویسنده ایرانی که برای این اب و خاک و فرهنگ این مملکت مینویسد ۱۵ سال گرسنگی کشید و گوشه خیابان خوابید او محمود دولت ابادی است که سالها زحمت کشید و اثار ارزنده ای همچون کلیدر را بجای گذاشت ولی متاسفانه هنوز حتی برخی اسم او را نشنیده اند و او را نمیشناسند و این مایه سرافکندگی ما است و وای به حال و روز این مملکت که عاقبتش چه خواهد شد.
  نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 نخستین اپرای کیارستمی در فرانسه                                                                                                           فیلمساز سرشناس ایرانی و برنده نخل طلا کن نخستین اپرای خود را بر اساس یکی از آثار وولفگانگ آمادئوس موتسارت تابستان سال آینده در یک جشنواره معتبر موسیقی در فرانسه اجرا می‌کند.

به گزارش خبرنگار مهر، خبرگزاری فرانسه از پاریس اعلام کرد عباس کیارستمی قرار است اپرای "همه آن شکلی‌اند" موتسارت را از چهار تا 19 ژوئیه 2008 (13 تا 28 تیر 87) هشت بار در جشنواره معتبر موسیقی اکس ان پرونس (شهر اکس در منطقه پرونس در جنوب فرانسه، 30 کیلومتری شمال بندر مارسی) روی صحنه ببرد.

این فیلمساز برجسته که سال 1997 با "طعم گیلاس" برنده نخل طلایی جشنواره فیلم کن شده، درباره تجربه تازه خود گفت: "این تجربه‌ای جدید است که مرا به شدت به تحرک وامی‌دارد. باید بگویم وقتی نخستین‌بار درباره این کار با هم بحث کردیم، تصمیم گرفته بودم آن را نپذیرم. چون کار من نبود و احتمالا از پس آن برنمی‌آمدم."

اما ظاهرا کیارستمی به تدریج دریافت که اپرا عاشقانه سال 1790 یک مضمون جهانشمول دارد. او افزود: "همه ما موسیقی خلق می‌کنیم، اما با ابزار متفاوت. حالا که نظرم تغییر کرده، به این نتیجه رسیده‌ام که روی صحنه بردن اپرا نباید چندان سخت‌تر از ساختن یک فیلم باشد. محدودیت‌های زیادی در اپرا هست، اما اینها مانع ادامه کار نمی‌شود."

کریستف روسه رهبر فرانسوی ارکستر باروک کارگردانی موسیقایی اپرای "همه آن شکلی‌اند" کیارستمی را بر عهده خواهد داشت و اپرای ملی انگلیس در لندن هم در تولید آن مشارکت می‌کند. قرار است نخستین اپرای فیلمساز ایرانی بعد از اجرا در فرانسه چند اجرا هم در لندن داشته باشد.

کیارستمی این روزها مشغول پیش‌تولید تازه‌ترین فیلم خود "رونوشت برابر اصل" است. ژولیت بینوش، بازیگر سرشناس فرانسوی، در این فیلم نقش یک گالری‌دار را ایفا می‌کند که رویارویی کوتاه او با یک نویسنده بریتانیایی ماجراهایی را برای هر دو طرف رقم می‌زند. این نخستین فیلم بلند کیارستمی پس از "10" است که سال 2002 ساخته شد.

اپرای "همه آن شکلی‌اند" نخستین‌بار روز 26 ژانویه 1790 در وین روی صحنه رفت و با اینکه در آن دوران مضمون آن احساسات اهالی وین را خدشه‌دار نکرد، اما در قرن 19 و اوایل قرن بیستم به کلی نادیده گرفته شد و معدود اجراهای آن هم با یک متن پالایش‌یافته همراه بود.

"همه آن شکلی‌اند" پس از جنگ جهانی دوم دوباره جایگاه خود را بازیافت، بارها اجرا شد و در فهرست 20 اپرای محبوب منطقه آمریکای شمالی در رده پانزدهم ایستاد. کتاب اشعار این اپرا را هم لورنزو دا پونته نوشت که برای دو اپرای دیگر موتسارت هم کتاب شعر نوشته است.

  نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 طلسم                                                                                                  حقیقت از گوشه چشم به ما نزدیک تر است نمیدانم چه چیز این موجود دو پا را اینقدر تسخیر خود کرده که از دیدن ان عاجز است.

  نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
خودمان را دفن میکنیم با دستان خودمان

  نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
به انتظار وصل...                                                                                                                                                    سوختم و نیافتم تورا و دریافتم ان چه تو یادم دادی من توام واز توام . تنهایی این درد من شد تو مرا دور کردی تا دوباره بجویمت و قدرت بدانم گریه به من دادی تا درد بر من پذیرا شود ومن دوباره اغاز کردم تا کامل شوم باتو این راهم تو خواستی پس میسوزم و دوباره از خاکستر میسازم تا به تو رسم.                                                       

  نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
ساعت ۱:۳۸ دقیقه شب من در اتاقم نشسته ام و مشغول نوشتن هستم اتاقم تاریک است و فقط چراغ مطالعه در ان طرف اتاق روشن است و نور ملایمی از ان میتابد یک بطری اب هم کنار من است که هر چند دقیقه یه قلوب از ان میخورم ظاهرا همه خوابند و فقط من بیدارم امشب هوس کردم کمی بنویسم چون فکرم خیلی داغونه هزار جور فکر مختلف اومد تو سرم تا خلاصه به این نتیجه رسیدم راجب تنهایی بنویسم. تنهایی واژه سنگینه.هر ادمی به مقتضای فهم و درک خودش تنهایی خاص خودش داره (یه قلوب اب) یاد شعر شاملو افتادم که میگه کوه ها با هم اند و تنها یند ما با همان تنهایانیم به نظر میاد شعرا و نویسندگان بزرگمان این واژ رو بیشتر درک کردند(یه قلوب اب) چون وقتی اثارشون ورق میزنم با این کلمه زیاد برخورد میکنم. (یه قلوب اب) ادمها وقتی با هم دردودل میکنند یه جورایی فقط خودشون تسکین میدن ولی به اشتباه تصور میکنن که دارن طرف مقابل تسکین میدن درصورتی که فقط در ظاهر اینطور به نظر میاد.(یه قلوب اب) ما تو خونمون یه جفت پرنده داریم من هروز به اونا اب و غذا میدم و جاشون تمیز میکنم و فکر میکنم که تمام و کمال بهشون خدمت کردم ولی سخت در اشتباهم چون ازادی شون گرفتم برای اینکه از دیدنشون لذت ببرم وقتی بهشون خیره میشم احساس میکنم اونا دیگه پرواز فراموش کردند(یه قلوب اب)و تصور میکنن همیشه تو قفس بودن و از ابتدا همینطور زندگی کردن . انگار بالهاشون دیگه اضافی و بی اهمیتند ولی با اینهمه هنوزم وقتی با خودشون تنها میشن و به بالشون نگاه میکنن یه حس غریبی بهشون دست میده  که براشون مبهمه.(یه قلوب اب) همه این حرفارو زدیم ولی هیچ تغییری در نظام هستی رخ نداد فقط تنها اتفاق مهمی که رخ داد اب بطری من تموم شد و از اون مهم تر الان باید برم غذای حاجت کنم.
  نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
  
  نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
زندگی :مرحله اول:شگفتی  مرحله دوم:کنجکاوی مرحله سوم:عادت مرحله چهارم : تلاش مرحله پنجم : صبر مرحله ششم: فرسودگی مرحله هفتم: ارامش.
  نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

  نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
زندگی مراحل زیادی دارد دوران کودکی که انسان سرگرم بازیهای کودکانه است و دنیا را مثل خودش کوچک و کاغذی میبیند و نسبت به هر چیز دید مثبت دارد مرحله بعدی نوجوانی است که با تحولاتی که در جسم او رخ میدهد دچار دگرگونی میشود و میخواهد همه چیز را بفهمد و نسبت به هر چیز کنجکاوی میکند مرحله بعدی جوانی است که تا حدودی به یک سری سوالهایش پاسخ داده ولی میخواهد همه چیز را از بالا ببیند تا جهان پیرامونش را بهتر بشناسد یعنی در اصل میخواهد چهار چوب هایی که در کودکی و نوجوانی داشته است را بشکند و وارد دنیایی که خودش میخواد بشود و دنیای خود را با دیدگاه خودش ببیند و در مرحله بعد بالغ میشود و چهار چوب ذهنش شکل میگیرد.البته این مراحل برای انسانهایی رخ میدهد که میخواهند فکر کنند و زندگی کنند. انسانهایی هم هستند که در دوران کودکی میمانند و حرکت نمیکنند و تا اخر عمر با افکار کودکانه زندگی میکنند و انسانهایی هم هستند که تعقل نمیکنند و تا پایان عمر هرچه را دیگران بگویند عمل میکنند و به درستی یا غلط بودن ان توجه ندارند و فکر نمیکنند از همه اینها بگذریم در اخر همه زندگی میکنند و میروند تنها چیزی که با خود میبرند تفکرات و دانستهایشان از جهان پیرامونشان است.
  نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
چند جمله از مادرم خطاب به فروغ فرخ زاد: تو در تیرگی ها و شب های سیاه فروغ دیدگان منی. من از شعرهای زیبای تو پلی میسازم و از باتلاق های سیاه عبور میکنم و به او میرسم.
  نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
هر چقدر به جلو میرویم سیاهی دنیا را بیشتر میبینم حالم بیشتر بهم میخورد میخواهم رها شوم افسوس زندانی ام انگار گناهی مرتکب شدم که باید اینگونه عذاب بکشم.نکند ما گناهکار به دنیا امده ایم.

  نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
سلام به همه دوستانی که به وبلاگ من سر نمیزنید اخه برای چی وقتتون تلف کنید بیاد اینجا به چرت و پرتهای من گوش کنید بی خیال بابا برید دنبال سایتهای سکسی خیلی هم حال میده نه ؟ منم که خودم الاف کردم  وبلاگ مینویسم ۹۰ درصد هم که وبلاگاشون عشقولانست خلاصه به هر ترتیب که شده شاشیدن به کلمه عشق با یه مشت شعرو ور.من نمیدونم این جور ادمها تو مخشون چی میگذره . وبلاگ نویسی شده  این که هر کی وبلاگش خوشگل تره و رنگین تره دریغ از یه مطلب درست و حسابی. خدا به دادمون برسه با این نسل امروز هیچ امیدی نیست.جماعت من دیگه حوصله ندارم کاری با کار این غافله ندارم.

  نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
لحظاتی که با تعویق پیش میرود پس باید حرکت کرد.نظر شما چیست؟
  نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

  مختصری از فریدون فروغی                                                                                                                                                                          فریدون فروغی خواننده صاحب سبک دهه ی پرتلاطم پنجاه بودکه در مدت فعالیت نه ساله اش انقلابی درموسیقی این سرزمین بر پا کردو بر خلاف جریان آبدر دوران سنت شکنی از دل فیلم های موج نوی سینمای ایران با فریاد هایش توانست پرده های لایه درلایه ی خواب را از چشمان خفتگان بدراندودر فهرست سیاه خوانندگان پر طرفدار قرار گیرد.

فروغیاز جنس هنر مندانی استکه در طول تاریخ یا تاریکی های عظیم و وحشتناک زندگیو جهان را به انسانها نشان داده اند یاروشنایی روشن را.او هرگز خود را مجاب نکردکه شعر هایی کمتر از حد کمال را زمزمه کند.حتی نوع موسیقی به کار رفته در ترانه هایش انگار یک هشدار تکان دهنده است وهرگز برای کسی که می خواهند بخوابانندیا بخواند ودلشان لالایی می خواهد خوش نمی آید...

و...در یک غروب تلخ و سرد بود که خبر سفر ابدیش را شنیدیم. فروغیمرد!خیلی راحت! وبی سرو صدا انگار که هیچ وقت نبود. حجم عظیم ووسیع تنهایی وفراموشی او را در خود هضم کرد و زخمی و دلشکسته و هنوز آواز بر لب جان داد.آنگاه در پای کوههای نه چندان بلند در روستایی که کمتر از ده نفر در آن زندگی می کنند تنها و رانده شده ـ مثل زندگیش ـ خفت و تا ابد از زیر خروار ها خاک سرد ونم دار به شهر شلوغ وپر از دود ودروغ نظاره خواهد کرد...

او طبیعت را دوست داشت وطبیعت او را. سایه ی در ختان بر مزارش است وصدای چشمه موسیقی ازلی و ابدی طبیعت نوازشگر روح توفانی و عصیانی وروحانی اوست:

رویا های من قریه ای ست قدیمی

تو مشتی سایه آما صمیمی

قریه ی من به جای فولاد

چشمه رو می پرستید چشمه رو می پرستید

قریه ی من خوب و صمیمی

دلچسپ وزیباشعری قدیمی

  نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

خدای را ناخدای من مسجد من کجاست؟ در کدامین دریا کدامین جزیره؟ ان جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم. و مذهبی عتیق را چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون به وردگونه ئی جان بخشم.مسجد من کجاست؟ بادستهای عاشق ات ان جا مرا مزاری بنا کن.احمد شاملو

  نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

زندگی برایم زیبا میشود وقتی تو را زیبا میبینم. بودن برایم معنا پیدا میکند وقتی تو را در کنارم حس میکنم با نفس هایم تو را ذکر میگویم نه ان تویی که دیگران میگویند من خدایی را دوست دارم که موسیقی را افریده تا من او را بیشتر درک کنم خدایی که من را افریده تا خودم او را پیدا کنم وحس کنم اورا.من خدایی را میپرستم که ازادگی را دوست دارد خدایی که احساس من را درک میکند و اعماق روحم را لمس میکند من متنفرم از خدایی که همه چیز را برای انسان سانسور میکندو بر همه احساسات من خط قرمز میکشد و نمی گذارد که من ازادانه راهم را انتخاب کنم وبخواهم وبه این مسئله کاملا اعتقاد دارم که همچین خدایی مطلق وجود ندارد و اگر هم باشد شیطان است شیطان ازادانه و دور از ابهام ذره ذره به سوی تو می ایم تا تمام وجودم با تو انس بگیرد و از هیچ چیز نمیهراسم چون تورا در قلبم حس میکنم در روحم. ودر اخر باجمله ای از احمد شاملو تمام میکنم(هرگز از مرگ نهراسیدم هر چند انگشتانش از دستان ابتذال شکننده تر باری هراس من از زندگی کردن در سرزمینیست که مزد گورکن از ازادی ادمی افزون تر باشد )

  نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

نام ترانه:طلوع خونین

شاعر:فرهنگ قاسمی

آهنگساز:قطعه بدون کلام از فیلم جانی گیتار

اجرا :1358

 خواننده :فریدون فروغی      

خوش باوران،زحمت کشان در خوابند

شب به دستان بت پرستان بیدار

ای جانبازان،رزمندگان،اکنون کجایید؟

انسانی مرد،انسانی رفت ،آزادی کو؟

یکی آمد با پتک سیاه،پرواز را کشت

ای طلوع خونین از شب، تو بگریز

صبح خونبار،در خون من،با نور آمیز

هم خاک من، هم وطنم،یک،دو...بر پا خیز

شب فرو ریز،با نور آمیز،ای هم صدا!

تو دستات خورشید،بر لب هایت امید

بر دشمن بستیز، بر دشمن بستیز

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

چشم باز کنیم در ابتدا و انتهای هرچه تا کنون دیده ایم چیزی خواهیم دید که هرگز ان را ندیده ایم.برویم مطمئنا" به راهی نو خواهیم رسید.نترسیم نترسیدن ما را به حسی خواهد رساند که با همه ی وجودمان نامحسوس است. حسی برتر از زندگی برتر از مرگ ورای قیل ها و تلاش ها ورای سکوت ترس اضطراب. برگردیم مطمئنن در ان چه که دیدیم و شنیدیم و لمس کردیم و در ان چه که احساساتمان بود چیزی تازه تر خواهیم یافت.(شعر از حسین پناهی)

  نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM